| جودي ابوت |
|
Tuesday, December 31, 2002
٭ How do u do Ms.London? How's the weather? Lovely i assume! ( noticed my accent?) : )
........................................................................................نوشته شده در ساعت 2:16 AM توسط ارادتمند Monday, December 30, 2002
٭
........................................................................................ "For you my friend I wish
نوشته شده در ساعت 9:19 PM توسط ارادتمند Thursday, December 26, 2002
٭
........................................................................................دينگيليه چمدونم که باهاش رو زمين مي شه کشيدش کنده شده بود و من هي سعي مي کردم که ناراحت نشم. بعدش که اومديم چمدانها را بديم که براي چند ساعت برامون نگه دارند دوستم گفت يخ مي زني ها اون کت مشکي ات را در بيار بپوش و من با اينکه سختم بود ولي همونجا روي زمين بازش کردم دوستمم کمک کرد درش را دوباره بستيم که يهو ديدم جا لباسي جا مونده تو دستم! جا لباسي را گذاشتم رو دسته چمدون طوري که نيفته و وقتي که برگشتيم در حالي که سعي مي کردم خونسرديمو حفظ کنم و انرژي بدي را که فکر اينکه چه جوري حالا اين را بکشم دنبالم ايجاد مي کرد تبديل کنم به يک انرژي خوب خنده دار يکهويي تادا! ديدم که اون جا لباسيه جوري به چمدون وصل شده که خيلي خشگل مي شه ازش به عنوان دسته استفاده کرد! : ) and this is the most beautiful way that universe has ever communicated with me. و در اين يک دنيا حکمته و اون يک دنيا حکمت در اين جمله کوچولو جا مي شه که مي گه: << Keep centered and follow your Dharma and it will all happen >> It's all about غوطه ور شدن در اين سمفوني جهاني and going with the flow so it will all happen in the most beautiful way. نوشته شده در ساعت 3:38 PM توسط ارادتمند Saturday, December 21, 2002
٭ Come to my window
........................................................................................Crawl inside, wait by the light of the moon Come to my window I'll be home soon نوشته شده در ساعت 8:29 PM توسط ارادتمند Wednesday, December 18, 2002 ........................................................................................ Monday, December 16, 2002
٭
:Another good one
سنتا جونم، a good old Dean Martin CD would be nice too اگر زحمتي نيست. با يک تلسکوپ با يک صندلي ننويي کوسن دار با اون مبله با يکعالمه کتاب. اصلا نگران نباشيد اگر بازهم چيزي يادم اومد حتما مي نويسم شما اصلا نگران اونش نباشيد واسه سن و سالتون خوب نيست. ,Truly yours
نوشته شده در ساعت 11:56 PM توسط ارادتمند
٭
........................................................................................A pair of fuzzy slippers
آخي it even matches my naghashi! : ) روي singing کليک کنيد به يک تکه خشگل آهنگ مي تونيد گوش کنيد و روي let it snow هم که کليک کنيد برف مي باره! نوشته شده در ساعت 11:39 PM توسط ارادتمند Saturday, December 14, 2002
٭ خبر خبر!
........................................................................................صد و هفتاد و هفتمين شماره سروش نوجوان منتشر شد. در اين شماره مي خوانيد: يک نامه/ يک شام مفصل و کمي ميوه و بابالنگ دراز! باور کنيد راست مي گم! نوشته شده در ساعت 10:36 PM توسط ارادتمند Thursday, December 12, 2002
٭
........................................................................................سنتا جونم امسال براي من يک مبل خال خالي قرمز گنده با سورتمه بيارين لطفا. لطفا از پنجره زير شيرووني بندازينش تو. ممنون. نوشته شده در ساعت 1:18 PM توسط ارادتمند Tuesday, December 10, 2002
٭ الان يادم افتاد که چقدر اون رستوران من را ياد کتاب کيمياگر انداخت ها!
نوشته شده در ساعت 8:57 PM توسط ارادتمند
٭ ج�?س�? ا�?ج�?�? �?ب�?اگ�?�?�?سا�? ش�?ا�? کا�?�?�?ر�?�?ا (�?ث�?ا) با حض�?ر شاد�? ج�?�? �? ب�?د�? ج�?�?�? �? ج�?د�? ج�?�? با خ�?ب�? �? خ�?ش�? �?بز�?�? ب�? �?�?ب بد�?�? گ�? شد�? ج�?د�? �? د�?ستا�? برگزار شد! : ) طب�? �?ع�?�?�? حر�?�?ا�?�?�? ب�? �?ظر Greek �?�? ا�?�?د �? ک�?�? �?�? �?�?س �?�?س کرد�?�? �? ا�?�?د�?ار�? ش�?اسا�?�? �?شد�? باش�?�?! : ) د�?ع�? د�?گ�? �?�?ا�?�? �?اسک بز�?�?�?�? �?د�? ا�?�? ا�?ج�?�? �?ا�? �?خ�?�?! شاد�? ج�?�?�? �?کعا�?�?�? �?�?�?�?�?�? د�?د�?ت �?ث�? �?�?�?ش�? ک�?�? خ�?ب ب�?د �? تاز�? ا�?�?جا �?�? جا�? اسرارآ�?�?زخ�?ب�? ب�?د!!!! آ�?ا�? ب�?د�? از د�?د�? ش�?ا �?�? ک�?�? خ�?شحا�? شد�?�?ا. باز �?�? �?�?�?�?�? از د�?تات�?�? �? �?�?�?�?�? از خدا ب�? خاطر تک�?�?�?�?�?�? �? د�?ستا�? �?ب�?اگ�? �? آ�?�?�? �?�?�?گ آ�? را پد�?د�? �?�?ز�?ا�?�? �?�? �?ا�?د.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 6:56 PM توسط ارادتمند Saturday, December 07, 2002
٭ يک آهنگ بنان گذاشته بودم ولي الان صفحه! را عوض کردم نازنين مريم گذاشتم براتون! واي واي! من يک ورژن ديگه اش را با همين صداي نوري دارم و روزي يک ميليون بار گوش مي دم! انقدرم خوب و طولانيه هر چي باهاش هوار مي زنين هنوز تموم نمي شه و يکم حالت اپرا داره تازه! از کاست شکوفه خاطرات. حالا اينم که گذاشتم خوبه.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 12:38 AM توسط ارادتمند Friday, December 06, 2002
٭
يکي دوباري که کسي نبود و زورم رسيد که در گرام را باز کنم فکر کنم اين شکلي بود. داشتم فکر مي کردم که کامپيوتر هم خيلي نوستالژيکه. حس غريبي داره، هم گرامافونمه هم پروژکتور هم سروش نوجوان هم پت پستچي. حالا بياين خودم براتون يک آهنگ گرامافوني بگذارم دلتون وا شه! نوشته شده در ساعت 11:54 PM توسط ارادتمند
٭ Scroll down please! There is another "naghashi" added to the other post.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 11:32 PM توسط ارادتمند Thursday, December 05, 2002
٭ آخ که گرامافون و پروژکتور خيلي نوستالژيک و خوبن. پدر بزرگم يک گرامافون داشت که بهش مي گفتن گرام و از اين روسي ها بود که درش چوبي براق بود وپايه داشت و تمام کودکي من صرف تلاش براي باز کردن درش شد! هيچ وقت هم باهاش صفحه اي گوش نداديم از اون بلندگوها هم که گرامافون هاي تو فيلم ها دارند نداشت و بيشتر يک شيء تزييني بود( اي واي انگار هنوز عصبانيم که چرا درش باز نمي شد!) ولي پروژکتور! : ) از صبح اگر شروع مي کرديم که باباجون حوصله مون سر رفته مي شه مثلا پروژکتوري چيزي! معمولا موافقت مي شد. بعد بايد صبر مي کرديم تا هوا تاريک بشه. بعد کلي دعا که خوب بچرخه و خراب نباشه. اونوقت عصر مي شد. اونوقت پدربزرگ احساس آپاراتچي بودن برش مي داشت، پروژکتور را از جا مخفي اش در مي آورد، تميزش مي کرد و اونوقت غيژ غيژ صداي چرخيدن فيلم و چراغ ها خاموش! و اونوقت ما زورو و پينوکيو و فيلم صامت عروسي را روي ديوار آشپزخونه نگاه مي کرديم. جالبيش اينجاست که کل روز ما صرف نقشه کشيدن مي شد واينکه چه جوري بحث "حوصله مون سر رفته نمي شه پروژکتوري چيزي؟" را شروع کنيم که طبيعي به نظربياد و اينکه نوبته کيه بحث را عنوان کنه، در حالي که فيلم ها جمعا مثلا 15 دقيقه طول مي کشيدن!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 3:40 AM توسط ارادتمند Wednesday, December 04, 2002
٭
........................................................................................يادم افتاد که بچه بودم چقدر دلم مي خواست سورتمه داشتم! از اون سورتمه هاي مدل تو کارتونها و صندلي ننويي و نرده چوبي پله که بشه روش سر بخوري! اوه با استخر! نوشته شده در ساعت 12:00 AM توسط ارادتمند Tuesday, December 03, 2002
٭ يوهو يک کادو گرفتم! يک خرس کوچولو که به رنگ اتاقم ( وبلاگم) هم مي خوره! تازه سنتايي هم که اين را آورد به جاي اينکه از قطب با گوزن و سورتمه بياد با اسب از اسپانيا اومده گويا! من تا حالا نمي دانستم که بابا نوئل با سنتا کلاز يکم فرق داره و با اسب از اسپانيا مياد! انقدر دوست دارم برم براي خودم يک لنگه جوراب قرمز بخرم آويزون کنم به بخاري که حد نداره. همه اش هم به خاطر کارتونهاي شبکه دو است که باهاشون بزرگ شديم گويا! : )
........................................................................................
نوشته شده در ساعت 11:47 PM توسط ارادتمند Sunday, December 01, 2002
٭ گاهي يک ايميل غير منتظره تنها اتفاق خوب هيجان انگيزيست که اين حوالي رخ مي دهد.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 12:57 AM توسط ارادتمند Thursday, November 28, 2002
٭ هجوم خالي اطراف ، هجوم خالي اطراف
........................................................................................و اين بار کي از اين هجوم خالي اطراف رهانيده خواهيم شد خدا عالم است. نوشته شده در ساعت 8:07 PM توسط ارادتمند Monday, November 25, 2002
٭ الان داشتم فکر مي کردم که اين روند سليقه موسيقيايي من چقدر unpredictable شده ها! حالا فکر مي کنيد فردا چي گوش مي کنم؟ جالب شد! something to look forward to !
نوشته شده در ساعت 7:28 PM توسط ارادتمند
٭ حالا چند شب پيشم دلم کلي هواي آهنگ هاي کريسمسي کرد اونها که آدم را ياد درخت کريسمس با کادوهاي زيرش مي اندازن و اصولا تو مال ها همه اش مي گذارند! زدم راديو يک کانال همه اش داشت آهنگ هاي مدل we wish you a merry christmass we wish you a merry christmass and a happyyyy new year پخش مي کرد کلي چسبيد! کاملا توصيه مي کنم! : )
نوشته شده در ساعت 7:23 PM توسط ارادتمند
٭ از ديشب کلي پيرزن درونم دلش هواي آهنگ هاي گرامافوني کرده بود يکعالمه آهنگ سنتي با اشعار up lifting گوش کردم. کلي اون void را که هر چند وقت يکبار مثل سوراخ فوري پلنگ صورتي سر و کله اش پيدا مي شه را پر کرد. کلي خانه تکوني شدم. کاملا توصيه مي کنم.
نوشته شده در ساعت 7:15 PM توسط ارادتمند
٭ شما هم Holiday season مي شه هي ياد کارتون اسکوروج مي افتين ؟ : )
........................................................................................نوشته شده در ساعت 7:05 PM توسط ارادتمند Wednesday, November 20, 2002
٭ اگر گفتيد "پليور" همون معادل چيه انگليسي است؟ Pull over! تازه کشف کردم! : ) مثلا دختري با پليور قرمز مي شه A girl in a red pull over : ) هي خندم مي گيره مي شنوم مي خوام بگم نه نه نه مادر pull over نه پووليور! : )
نوشته شده در ساعت 12:05 PM توسط ارادتمند
٭ يوهو! قسمت اول هري پاتر را ديدم! آخه اين ها چه جوري اومدن تو کله من ديدن صفحات کتاب را چه جوري تصور کرده بودم؟ حتي زاويه بندي ها دقيقا با تصوري که کتاب القا مي کرد مطابقت داشتند. و اون همه details که رعايت کردند! چقدر بايد هيجان انگيز باشه که آدم پشت صحنه يک فيلم جالب کار کنه. کاشکي رفته بودم يک چيز مربوط به سينما خونده بودم. بايد آدم هاي جالبي باشند!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 11:56 AM توسط ارادتمند Saturday, November 16, 2002
٭
![]() براي اولين بار رفتم توي يک مغازه Pottery Barn for Kids و نزديک بود غش کنم! انگار يکي همه idea هامو شنيده بود و به بهترين وجهي درستشون کرده بود! يادمه دبيرستان که بودم با يکي از بهترين دوستهام نامه نگاري داشتيم چون به قول آقاي جرويس پندلتون هيچي مثل نامه نگاري نبوغ را شعله ور نمي کنه! بعد من يکبار جزو کارهايي که دوست داشتم بلد باشم نوشته بودم نجاري که بتونم يکم furniture هاي خشگل خشگل اختراع کنم! : ) بعد همينجوري که داشتم تو مغازه غش و ضعف مي رفتم يک صندلي خشگل ديدم و نشستم روش و guess what ? تکون تکون خورد! صندلي ننويي بود!!!!! نوشته شده در ساعت 9:49 PM توسط ارادتمند
٭ امروز I did some catching up. نصفه دوم shrek و نصفه اول فيلم هري پاتر و سنگ جادو را ديدم. اين ها موقعي که فيلم ها درومده بودند من را جا گذاشتند و منم از بس مي دانستم که اين ها را خواهم ديد نرفتم سينما تا universe خودش بهم برسونتشون! فکر کنم لج کردم : ) هميشه فکر مي کنم روح جهان انقدر مهربونه و به فکرم است که کتابهايي را که بايد بخونم يا فيلم هايي را که بايد ببينم خودش بهم مي رسونه. البته اين مال وقتهايي است که شفاف باشم و در هارموني با جهان اطراف. And it will all happen in the most beautiful way!
نوشته شده در ساعت 9:33 PM توسط ارادتمند
٭ يکي از بهترين و خوشحال کننده ترين اتفاق هايي که هر چند وقت يکبار منو ميبره تو ابرها وقتهاييست که مي زنم تلويزيون ايروني و استاد قمشه اي is on. ايران چند بار رفتم فرهنگسراي ارسباران تحقيق که چه جوري مي شه تو lecture ها شرکت کرد يک تاريخ دادند که اين روز آزاده. اون روز برادرم را هم يک ساعت زودتر دنبال خودم راه انداختم و از دلشوره اينکه راهمون ندن مردم ولي درها باز شد و تو تمام فرهنگسرا صندلي گذاشته بودند و ما بايد با تلويزيون مي ديديم! : ) Now here comes the good part! بيرون که اومديم من و برادرم همينجوري وايساده بوديم که ديديم آقاي الهي قمشه اي دارند به طرف ما مي آيند با يکعالمه آدم که دنبالش داشتند مي دويدن ولي ما همون جلو بوديم و من سلام کردم و او هم قشنگ مرا ديد لبخند زد و سلامم را پاسخ گفت و من تا خانه روي ابرها راه رفتم! and this happens to be one of the high points of my life!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 9:17 PM توسط ارادتمند Wednesday, November 13, 2002
٭ واي واي اميد که روي هر برگي پا مي گذاريد همچين خش خش صدا بده که کيف کنيد!
نوشته شده در ساعت 3:34 PM توسط ارادتمند
٭ واي واي من تازه اين cd حال من بي توي عصار را دارم مي شنوم! واي واي چقدر خوبه! very uplifting و به به چه شعرهايي! يکم مدل سماع يکمم مدل اون آهنگه بود؟ آب زنيد راه را!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 3:29 PM توسط ارادتمند Monday, November 11, 2002
٭ هي نقاشي ام را درستش مي کنم هي ضربدري ميشه ، هي درستش مي کنم هي ضربدري ميشه! شما تو را خدا حواستون بهش باشه تا اذيت کرد خبرم کنيد!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 3:06 PM توسط ارادتمند Sunday, November 10, 2002 ........................................................................................ Wednesday, November 06, 2002
٭ �?ک �?کر�? ب�? ک�?�? ا�? زد�? �?�?�? �?�?�?ز اجراش �?کرد�?. �?ادت�?�?�? ک�? گ�?ت�? ب�?د�? �?سئ�?�? �?�?�? ا�?�?�? ک�? صبح �?ا ک�? آد�? دار�? �?خ �?�? ز�?�? �?�? ج�?ر�? سر خ�?دش�? گ�?�? ب�?ا�?�? �? از ز�?ر س�? تا پت�? ب�?اد ب�?ر�?�?�? خ�?ب داشت�? �?کر �?�? کرد�? ک�? سش�?ار را ب�?ار�? بگذار�? بغ�? تخت�? بعد صبح ک�? �?شا�? باز شد�? �?�?�? از ترس �?خ زد�? ا�?�? ز�?ر �?ا�?�? شد�? سش�?ار را ر�?ش�? ک�?�? ک�? بش�? �?ث�? کرس�? بعد در حا�? پت�? پ�?�? شد�? ب�?�?د ش�?! : ) �?کر خ�?ب�?�?�? اگر �?�? ترس�?د ک�? دستت�?�? �?�?�?ع ر�?ش�? کرد�? سش�?ار سردش بش�? اص�?ا �?گرا�? �?باش�?د! خ�?�?�? �?ش�?گ از شب �?ب�? �?ک ج�?ت دستکش بگذار�?د ز�?ر با�?شتت�?�?! : ) آخ�? آخ�? i'm so proud of myself! با ا�?�? idea �?ا�?! : )
نوشته شده در ساعت 11:34 AM توسط ارادتمند
٭ خبر خبر
صد و هفتاد و پنجمين شماره سروش نوجوان منتشر شد. در اين شماره مي خوانيد:.... من چون دارم يواش يواش يواش مي خوانم که تموم نشه براي همين هنوز همه اش را نخوندم که به خوبهاش لينک بدم ولي اون گزارش ويژه مهرش انقدر cute و نوستالژيکه! نوشته شده در ساعت 11:22 AM توسط ارادتمند
٭ انقدر دلم مي خواد يک سري از اين کميک ها را کادو بدم به يک بچه مثلا 10-8 ساله بعد همونجا بشينم در حال خوندن اينا نيگاش کنم که نگو!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 11:14 AM توسط ارادتمند Wednesday, October 30, 2002
٭ حالا شد! وقتي که آخر تابستون و اول پاييز مي شه من گيج مي شم. حسم گيچ مي شه، از طرفي راه مي روم با خودم مي گم عصرهاي داغ تابستون را دلم براشون تنگ مي شه و عصبانيم که تا سال ديگه استخر نمي شه رفت و همزمان يهو اونوقت هوس بارون مي کنم. ولي الان و در اين لحظه اعلام مي کنم که يک ليوان کافي داغ بغل پنجره اي که بيرونش هوا بين سايه دار و ابري بودن و آفتابي بودن گيج گيچ مي زنه حسابي نبوغ را شعله ور مي کنه!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 4:03 PM توسط ارادتمند Tuesday, October 29, 2002
٭ کسي جايي سراغ داره که magic wand تعمير کنند؟ : ) هر چي بيبي دي بابيدي بو مي کنم اين چوب سحر آميز که خريدم کار نمي کنه! فکر مي کنيد که در چند سال ديگه چوب سحر آميز اختراع بشه؟ گوي بلورين رابين هود ( web cam ) که اختراع شد، مداد جادو ( copy& paste technology ) هم که اختراع شد. روان نويس هاي خوشرنگِ تمام نشدني هم که آدم را خوش خط مي کنند (font and text color) هم که اختراع شد. آخ جون همين روزهاست که چوب سحر آميز واقعي هم اختراع بشه! can't wait to own one! : )
........................................................................................نوشته شده در ساعت 4:42 PM توسط ارادتمند Saturday, October 26, 2002
٭ بيبي دي بابيدي بو! بيبي دي بابيدي بو!
........................................................................................بيبي دي بابيدي بو! practicing for tonight! : ) نوشته شده در ساعت 4:42 PM توسط ارادتمند Tuesday, October 22, 2002
٭ " دوستاني بهتر از آب روان.
و خدايي که در اين نزديکي است." نوشته شده در ساعت 10:20 PM توسط ارادتمند
٭ آخيش! نوري نازنين مريم مي خونه و من اومدم يکم به شغل شريف وبلاگنويسي مشغول شم! مثل قديما! کلي بايد گردگيري کنم، پنجره ها را باز کنم هواي تازه بياد تو و گلهاي تازه بگدارم توي گلدون.
نوشته شده در ساعت 2:16 PM توسط ارادتمند
٭ من هميشه دلم يک بچه روباه نارنجيِ بزرگ نشو مي خواسته. يکي مثل روباه شازده کوچولو. تا اينکه يک روز سر کلاس پيداش کردم! توي مايکروسافت ورد بود انگار. همون paper clip هست؟ روش رايت کليک کردم بعد بهم option داد اونوفت ديدمش!!! اصلا فکر نکنيد که گربه است چون من با سماجت تمام اصرار مي کنم که همون بچه روباه نارنجي بزرگ نشوي خودمه : ) ديدينش؟ تنها مشکل اين بود که ديگه سر کلاس به جاي debug کردن کار من شده بود قلقلک دادن اين! ( right click-> animate) و هي قربون صدقه اش رفتن! حالا تو کامپيوتر خاته نداريمش ولي همين که مي دانم بچه روباه نارنجيِ بزرگ نشوي من وجود خارجي داره انقدر خوشحال کننده است! : )
........................................................................................نوشته شده در ساعت 11:02 AM توسط ارادتمند Tuesday, October 15, 2002
٭ مسئله مهم اينه که صبح ها که آدم داره يخ مي زنه چه جوري سر خودشو گول بماله و از زير سه تا پتو بياد بيرون!
نوشته شده در ساعت 11:51 PM توسط ارادتمند
٭ امروز ديدم اصغر آقا سر کوچه مون ( همون safe way) انار آورده! يام يام!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 11:47 PM توسط ارادتمند Monday, October 14, 2002
٭ فوق العاده، فوق العاده! ( با صداي مدل تو فيلم ها بخونيد! )
........................................................................................آخيش! بالاخره ديگه از توي اين گوي بلورين رابين هود، سروش نوجوان هم مي شه خوند! يوهو! يکبار وقتي که ديگه بزرگ شده بودم! شمال بوديم و برنامه کودک هي اعلام مي کرد: در اين شماره مي خوانيد:...، و مصاحبه اختصاصي با جين وبستر! منم کلي زنگ زدم تهران و سفارش که بابا تو رو خدا يادت نره ها! مجله بالاخره رسيد و معلوم شد که همون مقدمه مترجم را ازاول کتاب بابا لنگ دراز برداشته بودند و به صورت مصاحبه در آورده بودند! : ) ولي اشکالي نداشت چون ديگه من بودم و دريا بود و دسته گلهاي رزي که چپکي وصل کرده بودم به يک آلاچيق که خشک بشوند و سوغاتي ببرم براي دختر دايي ام. من بودم و يک روز بلند تابستوني که اتفاقا صبح ها هم برنامه کودک بابالنگ دراز پخش مي کرد و بعدش مجله اي که مثل يکعالمه وبلاگ بود! و من هنوز خيلي قشنگ ماهي يکبار تو خواب ميروم اون روزنامه فروشي تو خيابونمون سروش نوجوان مي خرم! نوشته شده در ساعت 6:06 PM توسط ارادتمند Sunday, October 13, 2002
٭
........................................................................................How Judy gets to meet the upper echelon of happiness پنج دقيقه قبل از اينکه حاضر شم: رفتم online که آدرس بگيرم. دقيقا وقتي online شدم ياهو صدا زد که خانوم همين الان براتون نامه از شادي جون اومد! 4 دقيقه قبل از اينکه حاضر شم: قرار شد شادي هم بياد مهموني. 3 دقيقه قبل از اينکه حاضر شم: معلوم شد خواهر دوستم دوست صميمي کودکي هاش بوده. What can i tell you? It is all about serendipity with her 2 دقيقه قبل از اينکه حاضر شم: چه جوري همديگر را بشتاسيم؟ ولي من همه اش فکر مي کنم که مي شناسمت! مطمأن باش بدون نشوني هم همديگر را پيدا مي کنيم! ( ولي خوب دروغ چرا؟ زودي چند تا نشوني رد و بدل کرديم! ) : ) چند ساعت بعد از اينکه حاضر شدم: مهموني شروع! يکهو طي يک اقدام غير متقربانه مي روم مي شينم. 3 دقيقه بعد از اينکه نشستم داشتم فکر مي کردم که يعني شادي اومده؟ 2 دقيقه بعد از اينکه نشستم: يک دختري مياد مثل تو کارتون ها انگار يک بوي شيريني يا ساز جادويي داره مي کشدش دنبالش همه اش داره مياد طرف من ولي حواسش اونطرفه! من زودي وايميستم! ( بعدش معلوم شد بوي شيريني جادويي نبوده و رنگ موي دوستم بوده که جزو نشوني ها بود! ) 30 ثانيه بعد از اينکه ايستادم روبروم ايستاده ولي داره اونور را با دقت مي گرده. بعد ظرف يک ثانيه بعد هزار تا اتفاق مي افته هزار تا حرکت و نگاه و God let it be her که منجر به اين مي شه که ثانيه بعدي ما دو تا هي بالا پايين بپريم! : ) بعد هم به زبان رمزي وبلاگنويس ها حرف بزنيم با اين احساس خوب که انگار ما مأمور سري هستيم و هيچ کس از هويت اصلي مون خبر نداره! شادي جونم نميدوني چقدر ديدنت خوب بود، چقدر احتياج داشتم که يک friendly face ببينم که موقع خداحافظي بهم بگه دارم ميرم دوچرخه سواري و من را ياد هويت اصلي ام بندازه! نوشته شده در ساعت 3:34 AM توسط ارادتمند Thursday, October 10, 2002
٭ تندي تا هنوز هوا باروني نشده بدويد دوچرخه خواهر برادرتون يا بچه همسايه تون را طي يک اقدام غير متقربانه سوار شيد و يکعالمه دور دور بزنيد. باد بر گونه هاتون بوسه خواهد زد و وقتي پياده شين کلي لپ قرمزي شديد! سعي کنيد دوچرخه هه سبد هم داشته باشه و الکي تصور کنيد دارين مي رويد پيک نيک! يا شايدم يک سفر دور دنيا! مي تونيد يک چوب هم برداريد و يک بقچه ببنديد پشتش بگيريد دستتون مثل ماجراجوهاي حرفه اي!
نوشته شده در ساعت 10:16 PM توسط ارادتمند
٭ يک دختر کوچولوي ماماني سه ساله ديدم که تازه از بلغارستان اومده بودند. موهاش بور و منگولي بود و يک سارافون سفيد تنش بود و همه اش به جاي راه رفتن يا مي رقصيد يا مثل پروانه بالا پايين مي پريد! خيلي هم بي سرو صدا! يکهو فکر کردم نکنه جايي موزيک داره پخش مي شه ولي من نمي شنوم؟ ولي نخير!
اصلا مگه پروانه ها موقع بالا پايين پريدن دور گلها به موزيک احتياج دارند؟ تازه تو دلمم اسمشو گذاشتم ميشکا! : ) نوشته شده در ساعت 10:04 PM توسط ارادتمند
٭ فهميدم چرا نبوغ شعله نمي کشه! حتما مي ترسم پست جديد بنويسم نقاَشي آخر صفحه محو شه و بره تو آرشيو! : ) به همين سادگي! خوب خانوم ها ، آقايون مطمئنيد که اون نقاشي را ديديد؟
........................................................................................نوشته شده در ساعت 9:39 PM توسط ارادتمند Thursday, October 03, 2002
٭ دوست دارين يک حس عجيبِ خنده دار بهتون دست بده؟ خوب پس خانوم هاي توي خانه آماده؟
مواد لازم: يک عدد کتاب کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان ابتدا يک کتاب کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان از توي کتاب هاتون پيدا کنيد. دقت کنيد که دست هاتون را با دقت شسته باشيد. سپس کتاب را با دقت برگردونيد و پشت جلد را بخوانيد! تادا!!! : ) باورتون ميشه رسيديم به گروه هه ؟ بالاتر از گروه د !!! ولي من اصلا باورم نمي شه! يک حس قلقلکي بامزه اي است! : ) راستي اگر يک کتاب کانون دم دستتونه مي شه پشتشو براي من بخونيد که براي خانوم هاي تو خانه نمونه آماده شده اش را بگذاريم اينجا. متشکرم. نوشته شده در ساعت 11:31 PM توسط ارادتمند
٭ به قول همون استادم:
........................................................................................Just sit by the river and it will all happen! و شديدا به فلسفه اين جمله ايمان دارم. نوشته شده در ساعت 5:45 PM توسط ارادتمند Wednesday, October 02, 2002
٭ I love haystacks! اونهايي که با دستگاه به صورت مکعب هاي خشگل يک اندازه روي هم گذاشته شده هستند. آدم دلش مي خواد بره اون بالاي بالا روشون بشينه و در حالي که يک عالمه پروانه و ببيي هاي کوچولو دورش مي گردن طلوع را نگاه کنه. خوب اگه يک شب گرم تابستوني باشه مي شه شب همون بالا موند و ماه و ستاره ها را ديد زد تا دوباره صبحي ديگر و طلوعي ديگر !I wonder اگر بشه آدم خونه اش بالاي يک خرمن طلايي باشه!
نوشته شده در ساعت 12:31 PM توسط ارادتمند
٭ کسي وردي، معجوني چيزي بلده که به من ياد بده موهام زودتر بلند شه؟ باز من رفتم سلموني و خانومه بيشتر از اوني که مي خواستم کوتاه کرد. هي مي خوام مثل جو مارچ تو زنان کوچک بزنم زير گريه، هي با خودم مي گم شايد قسمت بوده؟ شايد اينجوري موهام تندتر تندتر بلند شه؟ شايد الانم بلنده و فقط فکر مي کنم زيادي کوتاه کرده؟ اصلا مده! خلاصه کاملاسعي مي کنم حسم دست خودم باشه و اجازه ندم حال خوبم عوض شه : ) ولي شما دستور پخت اون معجون اسرار آميز را که سينه به سينه به شما رسيده و گفته شده که اعجاز مي کنه را که مي فرستيد؟
........................................................................................نوشته شده در ساعت 12:16 PM توسط ارادتمند Tuesday, October 01, 2002
٭ هوم! باغ مخفي مون گلدون شمعدوني هم داشته باشه؟ با يک حوض گرد گنده خشگل؟ با يک درخت پرين؟ با يک خونه درختي؟ با يکدونه از اون تخت ننويي ها که مي بندن به درخت؟ نسترن و رز رونده چي؟ اوه با يک گرامافون که آهنگهاي گرامافونييه ايراني و فرانسوي بخونه؟ با يک پارچ ليموناد روي ميز! شد مثل حياط خونه اون آقاهه تو اشکها و لبخندها! : ) خوب مي خواهيد يک درياچه هم داشته باشه که ديگه تکميل! اوه با يک قايق پارويي که روزهاي آفتابي کلاه حصيري سرت کني و بري شکار قورباغه! : )
........................................................................................نوشته شده در ساعت 10:50 PM توسط ارادتمند Monday, September 30, 2002
٭ دلم يهو از اون شيريني ها خواست که مامان ميشا مي پخت! با مربا ! : )
نوشته شده در ساعت 3:01 AM توسط ارادتمند
٭ چه خوبه که هراز چند گاهي کليد در باغ مخفي را آدم هاي نژاد دوست دار يوسف نجار ( يک اصطلاح براي kindred spirits ) پيدا مي کنند و ميان تو باغ مي شينيم يک چاي توي فنجان هاي قرمزمي نوشيم و صحبت مي کنيم. شما هم گذرتون افتاد تشريف بياريد. هواي باغ مخفي هميشه خوبه گلدون روي ميزشم هميشه پر گلهاي تازه است!
نوشته شده در ساعت 2:57 AM توسط ارادتمند
٭ آهنگ chiara by Andrea Bocelli. آخ که بايد لحن صداشو بشنوين که چقدر ناز و sincere و با ادب و مهربونه! تازه يکذره هم شبيه اين نقاشي آخريم نيست؟ اصل آهنگ ايتالياييه و اين هم ترجمه انگليسي اش:
........................................................................................I saw her, she was there among the leaves and flowers I walked towards her she was reading slowly She saw me but kept on with her book Would you mind if I sit here, of course not be my guest ?Could you tell me what you do ?And how old are you And spring played all around her ?Would you mind if in an instant I fell in love with you and your air of serenity ?But tell me do you come here often Would you mind but I'd follow you to your door if you'd show me the way or at least if you're coming tomorrow We were there like those who've been there for ages she spoke, I spoke and evening fell She showed me her ideas on beauty I listened, she listened and it got dark Could you tell me your name ?I'm Chiara, what's yours And spring played all around us Would you mind if in an instant I fell in love with you and your air of serenity ?But tell me do you come here often We were there, she spoke, I spoke Is it OK but I'd follow you to your door if you show me the way or at least if you're coming tomorrow If you're coming tomorrow But tell me if you're coming tomorrow If you're coming tomorrow نوشته شده در ساعت 2:01 AM توسط ارادتمند Thursday, September 26, 2002
٭
![]() اينها را مثلا از يک باغ مخفي چيدم! از اونها که درش با يک پيچک پوشيده شده و يک کليد قديمي زنگ زده داره و يک گنج هم تو باغچه اش قايم کرديم! از اونها که توش پر گلهاي خشگل خوش بو و رنگ رنگيه! نوشته شده در ساعت 7:37 PM توسط ارادتمند
٭ آخي آخي، انگار ديروز بود مغازه بازي مي کرديم ها! حالا امروز فقط فرقش اين بود که مغازه اش واقعي بود! : )
........................................................................................نوشته شده در ساعت 7:16 PM توسط ارادتمند Tuesday, September 24, 2002
٭ ? Food for thought
Have you seen System of a down's latest video? Aerials ?How do you think the video relates to the lyrics !There has to be a connection, let's figure it out نوشته شده در ساعت 5:00 PM توسط ارادتمند
٭ من هر وقت حس کنم که دنيا يا آدم ها کدر شدن و همه چيز"مبتذل" شده از حالت تعادل و هارموني خارج مي شم بعد مي فهمم که احتمالا دليلش اينه که خودم کدر شدم اونوقت براي گردگيري New Yorker و National Geographic مي گيرم براي خودم مي خوانم , يکعالمه PBS و Travel Channelنگاه مي کنم ، که مثل شبکه چهار بود يا پنج که برنامه هاي فکري و خوب داشت هستند و مهمتر از همه NPR گوش ميدم. انقدر خوبه ، کلي آدم باز شفاف مي شه.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 1:01 AM توسط ارادتمند Wednesday, September 18, 2002
٭
![]() نقاشي ام معلومه؟ نقاشي ام معلومه؟؟ مثلا اينجا يک sidewalk cafe است در ايتاليا! نوشته شده در ساعت 9:46 PM توسط ارادتمند
٭ خانه در خواب نماد ضمير شخص است. بعد ازخواب پريشب که مثل فيلم هاي کاراگاهي و هيجاني بود از دست خودم شاکي بودم که آخه اينم شد خواب؟ اونوقت ديشب يکي از شگفت انگيزترين و فلسفي ترين خوابهاي عمرم را ديدم! : ) I am back يوهو! حالا تا چند روز همين جور analyze اش مي کنم گرچه خيلي واضح برآيند نظريات و جهان بيني ام بود.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 1:39 PM توسط ارادتمند Tuesday, September 17, 2002
٭ به به چه برفي داره مي باره
........................................................................................رو زمين برامون پنبه مي کاره خونه خيابون مونده زير برف روز برف بازيه بچه ها پاشين! : ) آخيش! بالاخره يادم اومد! نوشته شده در ساعت 3:03 PM توسط ارادتمند Monday, September 16, 2002
٭ مدرسه هنر و ادبيات، يک کلاس نقاشي که به مدت دوسال هر يکشنبه دوران کودکي و نوجواني من را آغشته مي کرد. تابستون ها توي کلاس که مي نشستي صداي بچه هاي کلاس سازهاي اُرف ميومد که با انواع و اقسام سازهاي عجيب غريب آهنگهاي ثمين باغچه بان را مي خواندند، پائيز هم که مي شد معمولا کلاسمون مي افتاد بالاي کلاس ويولن که هميشه يکي داشت تمرين ويولن مي کرد! تا حالا تمرين ويولن شنيدين؟ : ) ديوانه کننده است! : )
و اونوقت خانم مظفري! خانم مظفري خيلي جدي از تک تک مون مي خواست تعريف کنيم که چه کتابي داريم مي خوانيم ولي ما تو خونه مون هيچي کتاب نداشتيم و من مي مردم از خجالت که نکنه خانم مظفري حالا فکر کنند که من کتاب دوست ندارم؟ اونوقت براي تولدم کتاب کنراد پسرک ساخت کارخانه را بهم کادو داد و وقتي هفته بعدش بهشون گفتم که کتاب را يک سره همه اش را خواندم ديگه همه اش بهم مي گفت يادم بنداز يک کتاب دارم خيلي قشنگه بيارم برات. و هقته هاي بعد من ديوانه اش مي کردم از بس مي پرسيدم خانم مظفري کنابّ را آوردين؟ : ) و بالاخره مي آورد. پس از سالها خوندن ستون گالري ها در همشهري به اميد پيدا کردن يک سرنخ حالا امروز همينجوري که داشتم تو persiancards.com گشت مي زدم يک نخ ديدم! بعد همينجوري کشيدمش و کشيدمش تا به کي رسيده باشم خوبه؟ به يک گوله بافتني؟ : ) نه نه! به يک خانم نقاشٍ کتابخون مهربون که عادت داشتند سر صبحونه با پسرشون و شوهرشون نوبتي بلند بلند مثلا تام ساير بخوانند! به سايتشون ايميل زدم. دعا کنيد که جواب بدهند. دعا کنيد که وقتي ايميل من را بهش نشان دادند من را يادش بياد. نوشته شده در ساعت 11:30 PM توسط ارادتمند
٭ ........................................................................................
........................................................................................I heard this on PBS that a goal isn't a goal unless it's written down حالا مي خواهم يک وبلاگ درست کنم و توش همون طور که توي اون برنامه ياد دادند آن کارهايي را که بايد تو زندگي ام انجام بدم بنويسم. or as they referred to it attach specific goals to my dreams بعدش هم بايد زمان خاص براي هر goal تعيين کرد. خلاصه کاملا توصيه مي کنم! نوشته شده در ساعت 7:54 PM توسط ارادتمند Sunday, September 15, 2002
٭ ديروز جلسه انجمن وبلاگنويسان مخوف و بلا در شکم يک نهنگ برگزار شد. از حضار که همه با ماسک بودن با چاي و دلمه پذيرايي شد.بعد شادي جون لباسش صورتي بود! بعد يک گودزيلا هي ميومد يکي از اعضا را مي کشيد مي برد از دهن اين نهنگه بيرون! اونوقت ما دوباره دستشو مي گرفتيم مي کشيديم تو! ولي انقدر خوب بود! مثل خاله بازي بود جوري که عصري که دوستم گفت بيا بريم بيرون نزديک بود بگم آخه مهموني بودم از صبح : ) ولي يادم اومد که نه نه ! انجمن مخفي وبلاگنويسان مخوف اصلا شوخي بردار نيست! حالا شادي جون بازم مي خواد مهموني بگيره! احتمالا دعوتنامه ها از اونها خواهد بود که پس از چند ثانيه خود به خود نابود مي شه! : ) يوهو!!! ولي حتما شادي که تو وبلاگش نوشت تشريف بيارين! اسم رمز بعدا اعلام مي شه!
........................................................................................لغت معني: نهنگ: کنفرانس ياهو چاي: (o~ دلمه: -%% گودزيلا: dc لباس صورتي: pink font نوشته شده در ساعت 1:38 PM توسط ارادتمند Friday, September 13, 2002
٭ راستي در مورد استخر اصلا نگران نباشيد. يک وبلاگنويس محترم اعلام کردند که با کمک تجربه شخصي مطمئن هستند که استخرها از اون مواد ندارن! تکرار مي کنم! تا ساعت 25:61:62 وقت داري که يک ساک اسکناس تا نخورده بفرستي به آدرسي که گفتم وگرنه اون عبارت "وبلاگ نويس محترم" آبي ميشه! : )
........................................................................................نوشته شده در ساعت 1:06 PM توسط ارادتمند Thursday, September 12, 2002
٭ One of my greatest teachers, a philosopher, always used to say this and i quote
<< Keep centered and follow your Dharma and it will all happen >> نوشته شده در ساعت 11:19 PM توسط ارادتمند
٭ بياين سه بار همه با هم Hibbib Hooray بکشيم! نبوغ ما هم انگار کشف شد! ازKGB تماس گرفتند!
........................................................................................_ Hibbib؟ _Hoorayyyy! ... : ) نوشته شده در ساعت 10:15 PM توسط ارادتمند Wednesday, September 11, 2002
٭ از بس عادت مشق نوشتن دارم الان مجبور شدم از خواهر کوچولوم خواهش کنم بياد با هم مشقاي رياضي اش را حل کنيم! : ) البته نقشه با موفقيت زيادي روبرو نشد چونکه سختاشو ول کرد و هر چي گفتم بيا فهميدم چه جوريه گفت خسته ام حالشو ندارم و يکم بزن بزن شد! : ) بعد هم تا گفتم که خوب اينها که تمام شدن يک ساعتم vocabulary کار مي کنيم، باز وحشي شد! : )
نوشته شده در ساعت 4:48 PM توسط ارادتمند
٭ اون پيرمرده تو بلفي لي لي پيت که وقتي ازش پرسيدن ماهي قزل آلا چه شکليه با يک چوب رو زمين شکلش را کشيد اسمش چي بود؟ اگرگفتين؟
........................................................................................نوشته شده در ساعت 1:49 PM توسط ارادتمند Tuesday, September 10, 2002
٭ Thanks God for seedless watermelons! کاملا مطمئنم که يکي ازدعاهام اِين بوده که هندونه بي هسته اختراع بشه! حالا هميشه به هر قاچ هندونه صورتي خشگل به چشم يک آرزوي برآورده شده نگاه مي کنم و همين makes them hundred times sweeter !
........................................................................................نوشته شده در ساعت 12:59 AM توسط ارادتمند Sunday, September 08, 2002 ........................................................................................ Saturday, September 07, 2002
٭ بعضي شب ها که آسمان پر از ستاره است و حوصله ام سر رفته آرزو مي کنم که يک ژوپيه ژوپيا لا لا لا لا، لا لا لا بياد از پنجره اتاقم تو آنوقت يک بادکنک طلايي گنده بده دستم بريم يک گشتي تو ستاره ها بزنيم! مي دانم بالاخره يک تلسکوپ مي خرم. يک روزی بعد از ظهر وقتي که پولدار بودم احتمالا...
........................................................................................نوشته شده در ساعت 9:03 PM توسط ارادتمند Friday, September 06, 2002
٭
![]() Spring semester and i به من بگين که نقاشي ام نازه! که سبک خودم را دارم پيدا مي کنم مثلا، که چقدر قشنگه! اما راستش را بگين ها! مدل شل جون: ) نوشته شده در ساعت 7:07 PM توسط ارادتمند
٭ داشتم فکر مي کردم که اصلا کي گفته که "آره مادر تو آمريکا تو آب استخرهاشون يک موادی مي ريزند که اگه بچه ای بي تربيتي کرد آژير مي کشه!" يا مثلا دورش آبي مي شه و آبروش جلو همه ميره! : ) پس کوش؟ شما ديدين تا حالا؟ آخه جون من اين ها را از کجا در مي آوردند؟ نمي دانيد چقدر نزديک بود که يک بچه تخس را گير بيارم و بهش طبق يک عمليات مخفيانه مثلا يک پولي بدم که واقعا يک آزمايشاتي انجام بده که ديگه با خيال راحت بيام اينجا راجع به اش بنويسم!!!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 4:26 PM توسط ارادتمند Thursday, September 05, 2002
٭ خوب آخه تابستون بدون شمال رفتن هم تابستونه؟بدون اينکه با دخترداييت بشيني ليست چِيزهايي که بايد ببرين بنويسيد؟ بدون سطل و بيل پلاستيکي؟ بدون کايت، بدون شن بازي، بدون شکار قورباغه، بدون اينکه هي دعا کني که فردا اون پرچم تو ساحل سفيد باشه که بتوني بري شنا؟ بدون اينکه يک ليوان روغن زيتون بي بو را با آب گوجه فرنگي و آبليمو قاطي کني و روغن آفتاب اختراع کنيد؟ بدون اينکه يک روز تمام صدف و حلزون جمع کنيد و گردنبند سرخپوستي درست کني و گل خشک کني؟ بدون اينکه شب يکعالمه پتو پهن کنيد و در حالي که زير ملافه هاي خنک و باد پنکه سقفي دراز کشيدين بابابزرگت داستانهاي خنده دار تعريف کنه و از4تاتون قول بگيره که فردا باهاش صبح زود زود بيدارشيد که طلوع را ببينيد؟
........................................................................................نوشته شده در ساعت 11:08 PM توسط ارادتمند Wednesday, September 04, 2002
٭ يوهو! بالاخره نقاشي من هم از تلويزيون پخش شد! ( کي گفته monitor شبيه تلويزِيون نيست؟)
نوشته شده در ساعت 11:34 PM توسط ارادتمند
٭ آنقدر شادی تا به شما نشاط بدهد
........................................................................................آنقدر حرکت تا شما را تقويت کند آنقدر اندوه تا حالت انساني به شما بدهد آنقدر اميد تا شما را خوشحال کند آنقدر شکست تا شما را متواضع کند آنقدرموفقيت تا شما را مشتاق تر کند آنقدردوست که به شما آرامش دهد آنقدر ثروت تا احتياجات شما را برآورد آنقدر شور و شوق که آينده نگر باشيد آنقدر ايمان تا افسردگي را بر طرف کند آنقدر تصميم تا هر روز را بهتر از ديروز گرداند نوشته شده در ساعت 12:57 AM توسط ارادتمند Tuesday, September 03, 2002
٭ وقتي پای اينترنتم نمي دانم چرا حس مي کنم بالای يک قلعه يا مثلا برج يا فانوس دريايي نشستم و دارم با مثلا قايق ها يا جاسوس ها ارتباط راديوِيي برقرار مي کنم! يادمه يک تابستان يکدونه از اين تلويزيون کوچولو سياه سفيد ها که کانال عوض کنش پيچي بود گرفته بوديم بعد يک بار در حال چرخوندن اون پيچه خط رو خط شد بيسيم پليس را گرفت!! بعد ما انقدر تو گوش تلويزيونه پيغام های پليسي فرستاديم که پليسه پيغام فرستاد: " گيرندتونو قطع کنيد!" : ) انقدر کيف داشت! ديگه ما تا آخر تابستون انقدر با اين espionage بازيمون پز داديم که نگو! ولي الان داشتم فکر مي کردم که چه تلويزيون عجيب غريبي! I wonder if u could get online with it!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 3:48 AM توسط ارادتمند Monday, September 02, 2002
٭ تا حالا اينجا بودين؟ انگار همه kindred spirit های دنيا از يک نژادند!
نوشته شده در ساعت 10:52 AM توسط ارادتمند
٭ پس من هيچوقت در يک کنسرت فرهاد نخواهم بود. هميشه يکي از آرزوهام نشستن در يک سالن کوچک بوده که فرهاد نشسته باشه پشت پيانو و با سوت اهنگهايش را بخونه.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 10:31 AM توسط ارادتمند Saturday, August 31, 2002
٭ اين خط را بگيريد __________بياين _________باز هم_________از اين طرف________> You just entered a maze: )
........................................................................................نوشته شده در ساعت 8:52 PM توسط ارادتمند Thursday, August 29, 2002
٭ فيلم Return to me را برای صدمين بار ديدم! از بس که جزئيات و طراحی صحنه اش قشنگه. حالا دلم مِی خواد یک صفحه داشتم و هی اهنگ Buona sera Buona sera را می گذاشتم! حا لا شايدCD اش را گرفتم. It goes like this:
........................................................................................Buona sera signorina, buona sera it is time to say goodnight to Napoli though it's hard for us to whisper buona sera with that old moon above the Mediterranean Sea نوشته شده در ساعت 1:58 PM توسط ارادتمند Monday, August 26, 2002
٭ ساعت بيولوژيکي ام بهم خورده. شديدا الان حس مي کنم بايد بشينم مشق بنويسم وبوي مداد و پاک کن نواستشمام کنم ولي قرار گذاشتيم اين ترم فقط کار کنيم اونوقت کو کار؟ روزگار غريبي است!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 4:18 PM توسط ارادتمند Sunday, August 25, 2002
٭
![]() اگر بيرون پنجره ام از اين گلدونها داشتم خيلي خوب مي شد! اونوقت يک ابپاش رنگ رنگي هم حتما داشتم و الان مي رفتم بهشون اب مي دادم! مثل Amelie! نوشته شده در ساعت 10:58 PM توسط ارادتمند
٭ summer ain't just the same without watching: جعبه اسباب بازی و بامزی و رامکال و واتو واتو و خانواده دکتر ارنست و اهان اون سريال چی بود که چند تا بچه بودن توی حياط خانه عزیز خانم بود؟ هی اختراع می کردند و مثلا صابون درست می کردند یا گنح ياب! خيلی inspiring بود برای تابستان! کلی به ادم ایده می داد!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 6:24 PM توسط ارادتمند Saturday, August 24, 2002
٭ دلم گرفته
........................................................................................دلم عجيب گرفته است ولی خوب دروغ چرا؟ گاهی دقايق خوشبو do مرا از هجوم خالی اطراف می رهانند. نوشته شده در ساعت 10:16 PM توسط ارادتمند Friday, August 23, 2002
٭
........................................................................................![]() Lets make a few sand castles before summer is completely over! نوشته شده در ساعت 3:22 PM توسط ارادتمند Thursday, August 22, 2002
٭ تلويزيون داره طعم گيلاس را نشون ميده. حس خيلي نوستالژيكيه. مثل وقتي كه استاد ادبيات انگليسي مون اومد تو كلاس صاف اومد سراغ من و گفت : I got u a Farsi movie اونوقت همه كلاس را مجبور كرد بشينن بايسيكلران ببينن! اونوقت تو اون تاريكي من از هيبت پيچيدن صداي فارسي تو كلاس يواشكي گريه ام گرفت.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 11:40 AM توسط ارادتمند Tuesday, August 20, 2002 ........................................................................................ Saturday, August 17, 2002
٭
![]() مخابره توسط دو تا ليوان كاغذي كه با نخ بهم وصلند: -الو؟ الو؟ از برج ديده باني به خونه درختي! -الو الو برج ديده باني به گوشم! - از اينجا دارم يك بطري مي بينم تو ساحل! -يك نگاه بنداز ببين توش نامه اي چيزي نباشه يهو؟ -&@&^$#)×&$#×&$ -نختو بكش اين خش خش مي كنه! -خوب شد؟ -اوه اوه زياد نكشي كنده مي شه! كاموا هم نداريم ديگه بيا و درستش كن! -بابا مي گم توش يك نامه دارم مي بينمممممم! -@#$$×)$)×$&)$(× : ) نوشته شده در ساعت 1:59 PM توسط ارادتمند
٭ چند وقت پيش يك دختري كه از كوچولويي اومده بود اينجا از من پرسيد اون كارتون كه يك دايناسور طور صورتي توش بود كه توي يك جزيره بودن اسمش چي بود؟ : )
........................................................................................- سرنديپيتي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! : ) A fact: يكي از سرگرمي هاي روزمره من مشاهده پديده ايست كه يونگ بهش مي گه Synchronicit'e. جريان از اينحا شروع شده كه يك روز اقاي يونگ به يك خانوم مي گه : خانم ممكن است اخرين خوابي را كه ديديد براي من تعريف كنيد؟ خانومه هم مي گه: "بله اقاي دكتر ديشب خواب عجيبي ديدم..خواب ديدم, خواب ديدم كه يك سوسك طلايي..." در همان لحظه يونگ صدايي از پشت پنجره مي شنود. انگار كسي داشته در مي زده. بعد چون حتما خيلي با ادب بوده, اول از خانومه اجازه مي گيره, از جايش بلند مي شه و پنجره را باز مي كنه. همراه هواي لطيف, يك سوسك طلايي هم وارد دفتر مي شه! : ) چند وقت بعد: The movie: Serendipity starring John Cusac came out! و فهميدم سرنديپيتي يعني a fortunate accident ! حالا امروز سوسك طلايي شده بود اومدم چك كنم ببينم چه جوري مي نويسند How serendipitous تو ديكشنري چي ديده باشم خوبه؟ ser-en-dip-i-ty n [fr. its possession by the heroes of the Persian fairy tale The Three Princes of Serendip] I love these things! makes u think you are in harmony with the whole universe! نوشته شده در ساعت 12:22 PM توسط ارادتمند Friday, August 16, 2002
٭ يكي از the most رضايتبخش ترين سرگرمي ها يم شده تحليل كردن:
........................................................................................خواب, فيلم ها, شعرها, موزيك ويديو ها , ادم ها و نقاشي هاي "خاص" از ابعاد مختلف. فرايندش مثل همان جريان 3D pictures مي مونه. خيره ميشي به تصوير, قضاوتي نمي كني, يك كم جاتو عوض مي كني, Still staring و انوقت تادا! و يك لبخند : ) نوشته شده در ساعت 6:01 PM توسط ارادتمند Thursday, August 15, 2002
٭
........................................................................................![]() - از فانوس دريايي مورس زدن كه چند تا قايق مشاهده شدن! - با دود علامت S.O.S بزنيم؟ -علو؟ برح ديده باني؟ با اون دوربين يك چشيه كه توي يك حعبه به ساحل اومده بود يك ديد بزنين ببينين علامت دزد دريايي چيزي مي بينين؟ هنوز نميدونم اينجا حزيره مثلا رابينسون كروزو است يا جزيزه سرنديپيتي؟ فعلا تا مدتي در اين تناقض قلقلكي لنگر بندازيم! نوشته شده در ساعت 12:17 AM توسط ارادتمند Wednesday, August 14, 2002
٭ روز اول پايين امدن ماه (سرماخوردگي) كجا رفته باشم خوبه؟ Boomers !
........................................................................................سه دور مسابقه ماشين سواري , دو دور خيس خيس بازي , يك دور تفنگ ليزري , و يك دور گلف كوچيك. خالا كسي جرات داره بگه درست خسابي از all day pass ام استفاده نكردم! ولي خالا who's gonna pay for all these جوشانده اصوقدوس؟ نوشته شده در ساعت 11:28 AM توسط ارادتمند Friday, August 09, 2002
٭ يوهو هاها! چرا به فكر خودم نرسيده بود؟ الان با يك لبخند مرموز از شدت ذوق نميتونم اروم بشينم!: ) دفتر كاهي و روان نويسم كوووو؟ I'M GONNA HAVE MAPS AND SECRET CODES! با يك استراتژي مثل فيلم GAME!!!! : ) برم يك كم تحقيقات انجام بدم! BE PREPARED! THE GAME IS ABOUT TO BEGIN! : )
........................................................................................Well, not actually vali kind of! فقط اول بايد با سرعت نور چندتا كتاب كاراگاهي و code شناسي بخونم! : ) Can't wait to start! نوشته شده در ساعت 12:43 AM توسط ارادتمند Wednesday, August 07, 2002
٭
........................................................................................Calvin: IF YOUR CLUB'S CALLED "CALVIN A DOPE" THEN I'M CHANGING THE NAME OF THIS CLUB TO "HOBBES IS A MANGY-FLEA-RIDDEN FURBALL" Hobbes: AN INSULT! I DECLARE ETERNAL WAR ON YOUR CLUB Calvin: GO AHEAD! FROM NOW ON WE'RE BITTER ENEMIES Hobbes: WAIT TILL YOU SEE MY STRATEGIES! I'LL HAVE MAPS AND SECRET CODES Calvin: I'LL HAVE STRATEGIES! I'LL HAVE MAPS! I'LL HAVE CODES! THEY'LL ALL BE BETTER THAN YOURS Hobbes: I'M GOING TO WRITE MYSELF A MESSAGE IN CODE RIGHT NOW! IT SAYS, "CALVIN SMELLS LIKE A BABOON" Calvin: HA! I BROKE YOUR CODE ALREADY! AND I DO NOT نوشته شده در ساعت 5:12 PM توسط ارادتمند Tuesday, August 06, 2002
٭
........................................................................................![]() script اش مثل شعر بود. پر از جزئيات مفرح كه در خاطره همگاني جامعه وجود داره و ديدنشون روي صفحه سينما مثل پيدا كردن يك جعبه كه وقتي بچه بودي همه چيزاي با ارزشتو گذاشتي توش و بعد هم قايمش كردي توي جا مخفي خونتون خوبه! طراحي صحنه و شخصيت پردازي ادم ها حرف نداره. تازه همه اش به زبان فرانسه است با زيرنويس انگليسي كه مثل اين مي مونه كه سرتاسرفيلم به دوتا موسيقي متن بطور همزمان گوش كني. نوشته شده در ساعت 1:34 AM توسط ارادتمند Monday, August 05, 2002
٭ ,خوب الان با يك دوچرخه سبددارحركت به سوي سركوچه براي صرف بستني رنگ رنگي و پرسه در كتاب فروشي! باز مدرسه تعطيل شد و حس ماجراجويانه تابستوني برگشت! وقتشه كايتمو تعمير كنم, يك قايق پارويي بخرم, چند تا فانوس درست كنم و چند تا نقشه گنج بنويسم! اخيش! چقدر صرف چاي و شيريني توي باغ مخفي خوبه! چقدر باغ مخفي مو دوست دارم! اوه! راستي سرويس چاي چيني قرمز قرمزه!
نوشته شده در ساعت 6:32 PM توسط ارادتمند
٭ بالاخره يك جعبه گنده از اون لگوها كه توشون مواد لازم براي ساختن يك قصر داره مي خرم واسه خودم!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 5:47 PM توسط ارادتمند Wednesday, July 24, 2002 ........................................................................................ Sunday, July 14, 2002
٭ اخ جون شهر در دست بچه هاست! همه رفتن بيرون. برم يك قوري چاي واسه خودم دم كنم. اخي اخي كارتون سوزي يادتونه؟ كه يك دختره كوچولو بود بعد مي رفت روي ميز ناهارخوريشون يك پارچه مينداخت اونوقت اون زير مي شد خونه اش!!!
نوشته شده در ساعت 6:27 PM توسط ارادتمند
٭ گفتم با قطار رفتيم يك سر شهر؟ به خانومه تو باجه مي گيم ببخشيد چه حوري ميشه از اينجا رفت Fisher man's Wharf؟ ميگه از پله ها برين بالا بعد سوار F بشين! ما رو مي گي؟ سه ساعت ده بي سي چل كرديم دوباره مي گيم ببخشيد اونوقت F چيه؟ گفت وسيله حمل و نقل درون شهري. ما رفتيم بالا تواولين صفي كه ديديم وايساديم بعد مونده بوديم چي بپرسيم؟ بپرسيم اينجا صف F است؟ خلاصه بالاخره F رسيد! يك واگن بود كه روي زمين وسط خيابون ريل داشت. انقدر خوبه مثل لوكوموتيوه ! هر چند وقت يكبار احتياج دارم كه در برابر وزش بادي كه از روي مثلا اقيانوس بلند ميشه و بوي اب دريا ميده قرار بگيرم. احساس مي كنم كه از ناخوداگاهم مي گذره و حسابي خونه تكونيش مي كنه.
نوشته شده در ساعت 6:04 PM توسط ارادتمند
٭ ديروز هوا گرم بود. رفتم پا مو گذاشتم رو لبه وان برم بالا پنجره اش را ببندم كه كولر روشن كنيم. بعد از پنجره چي ديده باشم خوبه؟ اسمون سرمه اي , هلال ماه و يك شيرووني! اگر يك گربه خر خرو رو اون شيرونيه بهم لبخند مي زد ديگه معركه مي شد! يك گربه چاقالو مثل خپل بود؟ اون گربه تنبلوهه كه تو يك باغ گل زندگي مي كرد و صبح تا شب ميان گلها ميذاشت دنبال پروانه هاي رنگ رنگي!
نوشته شده در ساعت 5:37 PM توسط ارادتمند
٭ ديشب باز خواب يك جاي خيلي قشنگي را ديدم. يك باغ از اون نوعي كه درش به طبيعت اغشته ميشي. انگار بچه ها اب بازي كرده بودند.به زمين نگاه كردم زمين خيس بود و من پا برهنه. باز همه جا پر گلهايي بود كه مي شد بچينيشون بذاري تو گلدون. فراوون و خوشبو.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 5:30 PM توسط ارادتمند Friday, July 12, 2002 ........................................................................................ Wednesday, July 10, 2002
٭ چند روز پيش يك ميني معجزه شد. از اون نوعي كه makes you say ايتي بهتر از اين مي خواهيد؟
........................................................................................نوشته شده در ساعت 8:04 PM توسط ارادتمند Monday, July 08, 2002
٭ تازه اگر عكس ياد بگيرم بچسبونم دفعه بعد از توي يك فانوس دريايي مي نويسم!با يك خودنيس اعلا! در حالي كه مرغ دريايي ها هم از پنحره باز فانوس دريايي مي شه براشون دست تكون داد.
نوشته شده در ساعت 1:25 AM توسط ارادتمند
٭ اهان يك رفتار تازه در خودم مشاهده كردم! : ) اخه چند وقته كه چند تا يعني همش دو تا وبلاگ امريكايي خوب پيدا كردم يكيشون The date project يكي هم Inspite years of silence. (بعدا لينك ميدم).دوتا شون كتابخون introvert هستند. حالا ديگه پسر امريكايي ها رو مي بينم نمي ترسم لبخند بزنم. يك احتمال كوچولويي ميدم كه پررو نباشن و خجالتي و مهربون و يكعالمه اهنگ قشنگ گوش كن و فيلم خوب بين باشند. حالا اون خوابه اسطوره اي كه ديده بودم نماد اين تغيير بود. خلاصه اينكه I LUV the city .
نوشته شده در ساعت 1:12 AM توسط ارادتمند
٭ Boy is this working as good as a therapy session or what? Not that i ever had one but i feel much much better.
نوشته شده در ساعت 12:53 AM توسط ارادتمند
٭ لوكوموتيوم سوار شدم با كشتي. چندتا مرغ دريايي هم ديدم. يكعالمه تو يك خيابوني كه مثل ميدون محسني بود بوتيك ديدم و گالري. دكوراسيون ها و نقاشي هاي ناب contemporary هم ديدم و تا مي تونستم ريختم تو ناخوداگاهم. يك بستني ترش قرمزم خوردم. صبح حس كردم چقدر غلظتم اومده بالا. حالا يك فكر عجيب زده به سرم. تا چند دقيقه پيش I was this close to a nervous break down. بعد الان فكر كردم نكنه كه there is يك سوراخ فوري پلنگ صورتي in my soul؟ كه يكهو (اخي ياد كارتونهايي افتادم كه بچه هه يهو يك لامپ بالا سرش مي گفت دينگ!) خلاصه فهميدم چمه. ناخوداگاهم پنچر شده. همه چيزاي خوبي كه ريختم توش ديروز يواشكي افتاده بيرون. همه energy ووووش با جاروبرقي كشيده شده بيرون. ولي لااقل حالا مي دونم كه بايد پنچرگيري كنم.
نوشته شده در ساعت 12:49 AM توسط ارادتمند
٭ يك موجودات نازي تو كارتون سرنديپتي و كنا بودند كه بارون كه ميومد دهنششونو باز مي كردند كه اب باران قرت و قورت بريزه توشون اونوقت به زرت و پورتي همچين مي زدند زير گريه كه روي زمين اب واميستاد. Akh how much i need to cry like that.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 12:28 AM توسط ارادتمند Saturday, July 06, 2002
٭ تا وسايلتونو جمع مي كنين من با لوكوموتيو يك سر برم شهر. كارتون ميشا و ناتاشا بود؟يك وسيله نقليه داشتند كه مي نداختن رو ريل يك دسته الاكلنگي هم داشت كه بالا پايين مي شد راه مي رفت؟ مي خواهم بدونم اسمش چي بود! I got to figure out how to stick pictures here بعد انقدر ببرمتون جاهاي خوب خوب حال كنين. امروز به استقلال يك حلزون فكر كردم. راستي كايت هم بر دارين اون بالا ها بادگيره.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 12:17 AM توسط ارادتمند Friday, July 05, 2002
٭ كلاه حصيري و عينك و ذره بين و وسايل ماهيگيريتونو جمع كنيد مي خواهيم قايق را ببنديم پشت ماشين راه بيفتيم بريم بالاي يك تپه خشگل كه يك درياچه ابهاي درخشان و چند تا پروانه داره!
نوشته شده در ساعت 9:35 PM توسط ارادتمند
٭ پارسال تابستون سر كلاس Linear algebra عملا دست خدا را مي ديدم كه قوانين الهي را به صورت ميتريكس هاي جور واحور نوشته. حس عجيب و لذت بخشي بود. مثل حسي كه وقتي به جدول تناوبي نگاه مي كنم بهم دست مي ده. اينكه ذوق مي كنم وقتي به ستاره هاي بالا سرم نگاه مي كنم گم نمي شم كه واي پشت ماه چه شكليه؟ حس خوبيه خلاصه. حالا هم فكر مي كنم كه همه چيز خيلي اسونه. همه چي بصورت معادله نوشته شده. حالا وقتي با فكر كردن يكي از اين معادله ها را حل مي كنيم مي شه اون چيزي كه بهش مي گيم حكمت. خلاصه هر كاري مي كنيد محض رضاي خدا تو اين تابستوني قهوه تونو بريزيد تو يك ليوان پر از يخ خرد شده! انقدر خنك و مفرح مي شه كه نگو!
نوشته شده در ساعت 9:31 PM توسط ارادتمند
٭ عملي كه باعث ايجاد سد در جريان سيال ناخوداگاه مي شه انجام نديد و مي بينيد كه اين جريان سيال will sweep u off your feet! و هر لحظه از روز رويايي را خواهيد يافت يا كه روياهايي را. امتحانش مجانيه به خدا.
نوشته شده در ساعت 9:16 PM توسط ارادتمند
٭ كتاب وضعيت اخر مال تامس هريس را خوانديد؟ به عنوان يك جامعه ما اكثريت شخصيتمون والدش خيلي بيشتر از بالغ يا كودكه. تنها راه صنعتي شدن و پيشرفت جامعه گوش دادن به كودك درون و تصميم گرفتن با بخش بالغ روانه. و الا هممون مجبور مي شيم كه هر ثانيه از روز مچ خودمنو بگيريم كه چي؟كه we are becomming our parents! عمق فاجعه را درك مي كنيد؟ ما حتي صنعت اسباب بازي سازي علمي نداريم. ما بخش بالغ و كودك وجود را دودستي تقديم والد مي كنيم. WRONG!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 9:12 PM توسط ارادتمند Thursday, July 04, 2002
٭ ما خونه مون ( خانه مان) از مدرسه خيلي دوره. بعد شبها توي راه برگشت شبهايي كه ماه انقدر صورتي و گنده است كه من مي ترسم تندي اگه به داداشم بگم نگاه كنه مي ترسه و حواسش پرت ميشه, مي زنه به كلمون. اونوقت غم و غصه مونو ميذاريم كنار. اونوقت اگه سوسك طلايي بشه و راديو يك اهنگ راك الترنتيو خشگل پخش كنه ديگه واقعا خل مي شم. مثلا يكهو مي پرسم چرا كشتي ها به اون بزرگي بادبان داشته باشند ولي ماشينها نه؟ كه من بتونم انگشتمو از يك پنجره كوچولو روي سقف ماشين بيارم بيرون , حهت باد را تشخيص بدم و داد بزنم بادبانها را بكشيد؟ اونوقت اگه تو مودش باشم بحث مي كنم كه جاده ها و ماشينها 50 سال ديگه چه شكلي ميشن؟ اونوقت امروز بعد از ديدن Minority's Report با كمال خوشحالي تونستم بگم كه ديدي فرضيه ماشين من درست بود؟ And boy did it feel good!
........................................................................................نوشته شده در ساعت 5:13 PM توسط ارادتمند Wednesday, July 03, 2002
٭ سوسك طلايي!سوسك طلايي!!!!!!! همين الان اومدم يك وبلاگ انگليسي بخونم راجع به چي نوشته باشه خوبه؟ Seeking our flow! اخيش اين لحظات به زندگي ادم معني ميده!انگار كه مي گه تو هم بازي!
نوشته شده در ساعت 2:50 AM توسط ارادتمند
٭ ديروز جلوي كلاس اعلام شد كه Her favorite movie is Fight Club! ولي كلا فيلمهاي خشگل دخترونه با ديالوگهاي witty و اهنگهاي فرانك سيناترايي و لوكيشنهاي رستوران ايتاليايي هم قشنگن. يكبار يك ليستشونو مي نويسم. قرار گذاشتم هر وقت مستقل شدم يك ارشيو داشته باشم. ارشيوم فعلا خياليه ولي همينشم كلي بهم روحيه ميده. الان فضاي خونه يك جوريه و از اونجايي كه تو وبلاگم فقط از كلمات خوب استفاده مي خواهم بكنم نمي گم چه جور ولي سرازير شدن مقدار متنابهي پول به حساب جاري حالمونو خوب مي كنه. در اين راستا اينجانب قول شرف ميدم كه فردا صبح ساعت 8 بيدار شم و برم يك temp agency فرم پر كنم. يكبار كلي راجع به سرعت تايپم و كارهايي كه بلد بودم چاخان پاخان كردم و بيشتر check box ها را علامت زدم كه يعني اره مي دونم! Little did i know that five minutes later they will be asking me to go to the computer room so their testing programs could test my skills! ولي از رو نرفتم! فردا هم از رو نمي رم! حالا برم بخوابم و در روح جهان غوطه بخورم باشد كه فردا كاري عالي با شيوه اي عالي و با حقوقي عالي پيدا كند مرا. اونوقت با خيال راحت ميام و راجع به ضمير ناخوداگاه كشفياتم را مي نويسم. راجع به لحظات همزماني كه اسمشونو گذاشتم لحظات سوسك طلايي هم مي نويسم. هم مي نويسم كه افسانه شخصي يك دفترچه خاطرات براورده بشه هم مي نويسم كه به گيا ه شخصيتم اب بدم هم مي نويسم كه كمك كنم به flow اين سمفوني جهاني. با غوطه خوردن در ناخوداگاه جمعي متبلور مي شم الماس بوجود امده را به خدا تقديم بايد كرد و باز متبلور بايد شد. نوشتن يكي از شفافترين بلورهاي تبلور است.
نوشته شده در ساعت 2:39 AM توسط ارادتمند
٭ جديدترين برداشتم از خودم:
........................................................................................I am an intorvert from the outside, and an extrovert from the inside باشد كه تعادل برقرار شود. نوشته شده در ساعت 1:58 AM توسط ارادتمند Tuesday, July 02, 2002
٭ عجب خوابي ديدم! پر از نماد. راستي من خوابهامو به روش يونگ تعبير مي كنم. gotta go بقيه اش بعدا كه يادم نره.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 2:51 PM توسط ارادتمند Monday, July 01, 2002
٭ كشف جديد:
1. خانم سيندرلا هر چي بودن اين واضحه كه افسردگي نداشتن. How else would you explain that cheerful getting out of the bed ritual in the morning? 2. خانم سيندرلا افسردگي نداشتن چون شاغل بودن. well it wasn't a well paying job but room and board كه ميگرفته! 3. هر كاري مي كنيد DON"T YOU EVER MOVE TO THE SUBURB! 4. همه اش به خودم مي گم ياد حاجي واشنگتن بيفت! اين مرد چي كشيده! اخرش مالاخوليايي شد؟ من نشم؟ 5. اين حور نمي شه هي نوك پاتو بزني تو اب هي بگي سرده نمي خوام. بايد تكليف خودم را روشن كنم. I am gonna take a deep breath, hold my nose and dive into the culture. نوشته شده در ساعت 6:08 PM توسط ارادتمند
٭ يكم استخر,حوله, كرم افتاب با نوشابه خنك يخ يخ !and you are good to go
........................................................................................Beats depression like a charm! نوشته شده در ساعت 5:39 PM توسط ارادتمند Sunday, June 30, 2002
٭ اخ اگر زندگي بيروني من مثل زندگي درونيم مطمئن و بي دغدغه بود. خستمه. و فكر مي كنم كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد شنيده خواهد شد.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 1:16 AM توسط ارادتمند Friday, June 28, 2002
٭ اين هم نسخه اصلي همون شعراشكها و لبخندها:
........................................................................................My Favorite Things Raindrops on roses and whiskers on kittens Bright copper kettles and warm woolen mittens Brown paper packages tied up with strings These are a few of my favorite things Cream coloured ponies and crisp apple strudels Doorbells and sleighbells and schnitzel with noodles Wild geese that fly with the moon on their wings These are a few of my favorite things Girls in white dresses with blue satin sashes Snowflakes that stay on my nose and eyelashes Silver white winters that melt into springs These are few of my favorite things When the dog bites, when the bee stings, when I'm feeling sad I simply remember my favorite things and then I don't feel so bad نوشته شده در ساعت 12:09 AM توسط ارادتمند Thursday, June 27, 2002
٭ و خدايي كه در اين نزديكيست. لاي اين شب بوها. پاي ان كاج بلند.
........................................................................................(صداي جيرجيرك وقور قور چند تا قورباغه ناز هم در زمينه) اينجا دوبله اهنگ اشكها لبخندها را ميشه گوش كرد. نوشته شده در ساعت 12:04 AM توسط ارادتمند Wednesday, June 26, 2002
٭ اشكها لبخندها يادتونه؟ مي گفت هر وقت خواستين حالتون خوب شه اين شعر را بخوانيد:
(( يك ظرف پر ميوه يك باغ پر گل پرواز پروانه اواز بلبل روي موج دريا تصوير ماه ديدار اهوي گم كرده راه مي جويم در خاطر دلدار خود را ياد او كند شادان مرااا.)) بلند بلند چند بار با اهنگش بخوانيد! نمي دانم چرا اهنگ چيم چيمني مري پاپينز هم يادم افتاده! اوه يك پارچ تيموناد هم با يكعالمه يخ خرد شده درست كنيد و بشينيد تو يك بالكن كه روبروش هم يك درياچه ابهاي درخشان است در حالي كه گرامافون داره اهنگ بالا را پخش مي كنه به طلوع ماه نگاه كنيد. نوشته شده در ساعت 11:57 PM توسط ارادتمند
٭ دم صبح كه نه. دم بيدار شدن يك خواب عجيب و نو ديدم. قشنگترين خوابي كه سال هاست ديدم. خواب عجيبترين, قشنگترين , رنگ رنگيترين باغ گلي كه I could dream of! يك چيزي مثل باغ مخفي ولي صد بار
exotic تر. شروع كنيدبه بطور اساسي فكر كردن درباره خوابهاتون و before you know it you've stepped into an incredible journy of self-discovery. نوشته شده در ساعت 11:34 PM توسط ارادتمند
٭ فكر وب لاگم مثل يك جيب پر از گل ياس خوشبو تمام روز قوت قلب بهم ميده. وقتي كه داري با مشكلاتت سر و كله ميزني حتي يادت نمي ياد كه وب لاگ داري فقط چيزي مثل يك بيشه نور, مثل خواب دم صبح...از نوع ان "خوشحالي كه از درون مي زايد".
نوشته شده در ساعت 10:33 PM توسط ارادتمند
٭ روز اول كلاس speech:
........................................................................................گفته بودم مي خواهم كاتريج مغزم را عوض كنم؟ I am gonna turn into an absolutely confident bastard! نوشته شده در ساعت 12:19 AM توسط ارادتمند Tuesday, June 25, 2002
٭ گاهي اوقات پيرزن دروني من دلش مي خواهد گلدون شمعداني داشته باشه و بعضي وقتها به اهنگهاي گرامافوني گوش بده.
........................................................................................بعضي وقتها انقدر تو خونه مي مونم كه فكر مي كنم ديگه بايد بشينم روي يك صندلي ننويي و شروع كنم به بافتن يك شال گردن واسه دور خونمون!: ) مثل اون كارتونه! خدا را شكر كالج باز شروع ميشه. نوشته شده در ساعت 12:12 PM توسط ارادتمند Monday, June 24, 2002
٭ اگه روي سوراخ فوري پلنگ صورتي NaOH بريريم با يد خنثي شه ها.
نوشته شده در ساعت 8:00 PM توسط ارادتمند
٭ باز هم هر كانال بزني ايران را مي بيني. و باز هم مي بيني كه كز كردي يك گوشه و يك چيزي مثل جارو برقي داره جلو چشت قطره قطره نشاطي كه با سرسختي سعي كردي جمع كني مي كشه مي ريزه تو يك چيزي مثل سوراخ فوري پلنگ صورتي!
........................................................................................اخر چرا ما بايد انقدر حساس باشيم؟ هي به خودم مي گم زانوي غم بغل گرفتن دردي را دوا نمي كنه. بايد ساخت بايد سازنده بود. نوشته شده در ساعت 7:38 PM توسط ارادتمند Friday, June 21, 2002
٭ يك فكر قشنگ:
الان مثلا توي يك Sidewalk cafe نشستيد و در حالي كه يك كتاب خيلي قشنگ و يك فنجان قهوه روي ميزه داريد به پرواز يكعالمه جاناتان مرغ دريايي كه به قول دوستم دارند شيرحه مي زنند به طرف بالا نگاه مي كنيد! : ) قشنگه نه؟ نوشته شده در ساعت 7:38 PM توسط ارادتمند
٭ جمعه 21 June:
........................................................................................اولين تلاش براي پرواز كايت گوش درد شدم از بس باد مي امد. ولي تلاش خوبي بود! كايتم نصفه نيمه هوا شد و حالا به كلي معالجه احتياج داره. نميدونم اين كايت هوا كردن از كجا افتاده تو سرم ولي قول ميدم كه به زودي بفرستمش بالاي بالا پيش دوست غولم! فقط يك لحظه كه خواهرم يك كم فرستادش بالا من بالا را نگاه كردم و همه ديدم پر شده بود از اسمان و كايت! خيلي بد شدم. بايد بجاي اينكه نقاشي يك دختر كوچولوي توي شعر من و دوست غولم را بكشم و يك كايت بكشم دست دختره كه از عقابها و هواپيماهاي يك ملخه و ابرها هم بالاتر رفته و با همون خوش باشم برم و واقعا كايتم را بفرستم اونهمه بالا. نوشته شده در ساعت 7:28 PM توسط ارادتمند Thursday, June 20, 2002 ........................................................................................ Wednesday, June 19, 2002
٭ تا حالا سعي كردين بجاي كاغذ با پتو قايق درست كنيد؟ : )
حيف كه كار نمي كنه! حالا شايد پتوي ما خوب نبوده. تازه اخرين بااري كه امتحان كردم صدها سال پيش بود. شايد پتوهاي اين دور زمونه مرغوبتر باشند! يادم باشد به خواهرم بگم امتحان كنه! نوشته شده در ساعت 7:23 PM توسط ارادتمند
٭ (( دست به سوي خدا برگشاييم
كه توانمان دهد زندگي را بجوييم زندگي سرشارتري را و ياريمان دهد كه باز بياغازيم كه باز زندگي خويش را بسازيم به كوتا ه زماني حتي سفري كنيم به اغازهاي نوين .)) Pauline Smith_ نوشته شده در ساعت 7:11 PM توسط ارادتمند
٭ رابطه پول با Oxygen چيه؟ چرا وقتي كار ندارم نمي توانم خوب نفس بكشم؟
نوشته شده در ساعت 7:05 PM توسط ارادتمند
٭ (( مگذار روز شتابان بگذرد
بي انكه از ان رازي خرد و يا بزرگ بر تو اشكار شود. زندگيت بايد هوشيار باشد هر روز با كشفي تازه. براي هر تكه نان خشك و كوچك زيباترين الماس روحت را به او بده.)) نوشته شده در ساعت 7:00 PM توسط ارادتمند
٭ كايت خواهرم افتاد روي شيرواني همسايه!
........................................................................................داشت همينجور اشك مي ريخت كه من گفتم به جاي جيغ و داد برو بشين نقشه بكش ببين چه جوري مي توني نجاتش بدي! خود اين نقشه كشيدن براي نجات كايت كلي كيف داره. نوشته شده در ساعت 6:40 PM توسط ارادتمند Tuesday, June 18, 2002
٭ �?�? خ�?ا�?�? شخص�?ت�? را بساز�?. �? ا�?�? �?ع�?�? بر�?�? �?�?�?�? �?�? �?�?زا�? خ�?ب�? �?�? در در�?�? �?ج�?د دار�?�?
........................................................................................�?ع�?�? ا�?�?�?ت داد�? �? ص�?�?�? شخص�?ت ب�?ر�?�?�? �?�?از�? با شخص�?ت در�?�?�?. نوشته شده در ساعت 12:11 PM توسط ارادتمند Monday, June 17, 2002
٭ Michaels يك مغازه زنجيره اي يه كه وسايل كاردستي مي فروشه.
........................................................................................لازم نيست حتما پول داشته باشم همون قدم زدن در بين رنگ و قلم مو و چوب و منجوق و گل رس و از اون شيشه ها كه رنگشون مي كني انقدر ناخوداگاهم را اغشته مي كنه كه تا يك ماه خوابهام رنگي ميشه. ولي يك كايت خريدم! نوشته شده در ساعت 6:51 PM توسط ارادتمند Saturday, June 15, 2002
٭ دلم يك تلسكوپ مي خواد! دلم براي ابراهيم ويكتوري تنگ شده.
فرضيه هاي انشتين را به قول سهراب (( چنان صريح ادا كرد كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشيديم و مثل لهجه يك سطل اب تازه شديم.)) نوشته شده در ساعت 7:54 PM توسط ارادتمند
٭ ((روح حهان )) به احتمال خيلي زياد همون چيزي است كه در روانشناسي ان را ((ناخوداگاه جمعي)) مي نامند.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 7:46 PM توسط ارادتمند Friday, June 14, 2002
٭ اين وب لاگ طوري كه از شواهد امر بر مياد
الاكلنگي خواهد بود در نوسان بين كودك و بالغ بين من فيلسوف و من بازيگوش شرلوك هلمز vs لوك خوش شانس بين من غربززده و اواز بنان در ماهور يك Gemini اصيل؟ باشد كه تعادل بر قرار شود! نوشته شده در ساعت 4:01 PM توسط ارادتمند
٭ اين موقع سال، بيشتر از هر موقع ديگه سال، دچار يك حس عحيبي مي شم.
دچار حس خوبه اخراي ثلث سوم و اوايل تير ماه، حس خوب با يك بشقاب گوجه سبز و نمك نشستن زير باد كولر، و كيهان بچه ها يا از اونم بهتر سروش نوجوان خوندن، حس خوب نشستن و يك to do list براي تعتيلاتي كه مي ايد نوشتن. حي خوب كتاب تن تن قرض كردن، زنان كوچك خوندن واتو واتو و بارباپاپا ، سرنديپيتي و رامكال ديدن كاردستي درست كردن و با بچه هاي كوچه دم در نوشابه خنك فروختن. راجع به اختراعات عجيب بحث كردن و دنبال نقشه گنج گشتن راستي من كي بزرگ شدم؟ يا از اونم مهمتر، اصلا بزرگ شدم؟ قدم كه خيلي بلند شد. فقط مي دونم كه همونقدر كه روزنامه جامعه و توس و سينما دوست داشتم سروش نوجوان دوست داشتم. و همونقدر كه الان دلم مي خواد مستقل بودم دوست داشتم يك خونه درختي داشتم! نوشته شده در ساعت 3:50 PM توسط ارادتمند
٭ ياد من باشد بعدها برنامه اي بنويسم كه هر كدوم از اين حروف روي شبيه ترين حرف انگليسي بهشون، باشند
تا انفدر كساني كه تازه شروع به تايپ مي كننند سرگيحه نگيرند. ياد من باشد فردا بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم؟ راستي اينجا گوجه سبزها قرمزند! فقط تو مغازه نمي فروشند. هر وقت ويار گوحه سبزتون گرفت بايد چشاتون را ببنديد و say a little prayer و يكهويي يك درخت گوجه سبز جلو چشاتون سبز ميشه. - و خدا مي شنود. -و او حرفهاي مرا مي فهمد، مي فهمد، مطمئنم كه مي فهمد. نوشته شده در ساعت 2:41 PM توسط ارادتمند
٭ (( در انجا كه علفهاي بلندي مي رويد
........................................................................................غولي زندگي مي كند كه با من دوست است. قدش به بلندي كوه و شانه هايش به پهناي دشت است و من فقط تا نوك شست پايش مي رسم، مي فهمي، فقط تاا نوك شست پايش. وقتي كه غروب سر مي رسد، در مسير شن زارها قدم زنان با او حرف ميزنم، اما گوشهايش انقدر از من دورند كه صدايم به او نميرسد، با اين همه، او حرف هاي مرا مي فهمد، مي فهمد، مطمئنم كه مي فهمد. اخه ما رمزي بين خودمان داريم كه اسمش را گذاشته ايم ((خارشي-ضربه اي))، مي داني چه كار مي كنيم؟ من شست پايش را مي خارانم...يك بار يعني، ((سلام)) دوبار يعني،((چطوري؟)) سه بار يعني، ((فكر مي كني باران بيايد؟)) چهار بار يعني، ((گريه نكن.)) پنج بار يعني،(( مي خواهي برايت لطيفه بگويم؟)) و شش بار يعني ، ((خدا حافظ))، ((خداحافظ)) شش بار يعني، ((خدداحافظ)) و او براي جواب دادن به من با شست پايش به زمين ضربه مي زند- يك بار يعني، ((سلام دوست من)) دو بار يعني، (( خوشحالم باز هم اينجايي و پايم را مي خاراني.)) سه بار يعني،((در اين بالاها كه سرم به طاق اسمان مي خورد، نميداني چقدر احساس تنهايي مي كنم.)) چهار بار يعني،(( امروز عقابي كه پرواز كنان از كنارم مي گذشت، بهم لبخند زد.)) پنج بار يعني ، (( اخ سرم خورد به ماه.)) شش بار يعني،(( كاش كمي ديگر مي ماندي)) و هفت بار يعني، (( خداحافظ)) و هشت بار يعني، (( زود برگرد، زود زود.)) هشت بار يعني، (( زود برگرد)) بعد من هزاران بار شست پايش را مي خارانم و او هم در حال غش و ريسه با شست پايش به زمين ضربه ميزند و چنان مي خندد كه اسمان مي لرزد- و اين يعني دارم قلقلكش مي دهم!)) ـ شل سيلور استين نوشته شده در ساعت 2:30 PM توسط ارادتمند Thursday, June 13, 2002
٭ من عاشق شعر من و دوست غولم شل سيلور استين هستم. نقاشي دختره خيلي نازه. كارتون سوزي يادتونه؟ يك ذره شكل سوزيه!: )
ديروز نگاهش مي كردم انگار كه دلش مي خواد يك كايت هوا كنه بفرسته اون بالا توشم يك نامه بذاره واسه غوله! تو رو خدا از روش ((خارشي-ضربه اي)) يه تو شعر بهتر نيست؟ اخ جون فردا شعرش را بنويسم؟ نوشته شده در ساعت 11:33 PM توسط ارادتمند
٭ خيلي خوب جوري هوس كردم كه كايت هوا كنم! ميدونين براي ناخوداگاه چقدر خوبه؟
........................................................................................كاملا قابليت توصيه شدن توسط پائولو كوئيلو به عنوان ((يك تمرين)) را دارد! يك جورايي همون قضيه (( هر كه با مرغ هوا (جاناتان ؟) دوست شود خوابش ارامترين خواب جهان خواهد بود)) سهراب. نوشته شده در ساعت 10:49 PM توسط ارادتمند Sunday, June 09, 2002 ........................................................................................
|